دلنوشته های یک عدد من
ترانه ی مادر از اندی پخش میشد... رسید به اینجاش: کاش میشد بازم ببوسم اون دو دست مهربونت با تمام وجودم دلم میخواست اون دستای زحمتکششو ببوسم.... اما نمیدونم چرا نتونستم :( خیلی دلم میخواست... هیچ وقت اینکار رو نکردم و یک حسی که نمیتونم بگم غروره یا ترس از مسخره شدن!!!!یا شاید هم هیچ کدوم نذاشت... یه حسی بود که نذاشت... اسم هم نداره اون حس لعنتی... هرچی بود واسه این بود که کلا ما این جنسی نبودیم و نیستیم... اینطوری ملایم بزرگ نشدیم... طوری که خیلی راحت احساساتمونو بی پروا بروز بدیم... محبتمونو... واسه همین میترسیدم اگه بروز بدم مسخره به نظر بیاد... نشد... نتونستم... نبوسیدم... نه به خاطر بدجنسی ها! نه... واسه اینکه میبینم هیچکدومشونو ما نداریم... جمعه هفته ی بعد هم جشن عقدمونه... جویبار... تابستون هم جشن نامزدی میگیریم...گرگان... کلا از بس خوشحالیم میخوایم فرت و فرت جشن بگیریم :)))) چون دوتا مجلس میگیرم از این ور فقط خاله و عمو و دایی میان... بقیه ایشالا واس جشن نامزدی گرگان... لباسم دست خیاطه ..جمعه میرم پرو... آرایشگاه هم ساریه... پنج شنبه که پس فردا باشه میرم جهت قرار و مدار!!! دیگه همینا دیگه.... کلی خرید کردیم و فقط مونده لباسای دوماد... الانم دارم وسیله هامو جمع کنم برم خونه سلمان اینا که عروسی دعوتم!!! نتونستم جلوی خودم و زبونمو بگیرم... اشتباه نگفتم... اما نباید میگفتم... :( توت فرنگی-شهرام-شیرین عسل!!!
تو راه تهران... ماهرخ ویستای نـــــه ماهه رو هنوز توی وجودش داشت.... یادش بخیر.... اون موقع مانتو صورتی چرک مد بود.... مریم با مانتو صورتی با عینک!!! من با مانتو یشمی با سیبیل و 2کیلو ابرو!!!! خواهرزاده ی خوشگلم به دنیا اومد و شد کانون توجه خونواده ی کوچیک ما... حالا که دارم فکر میکنم...واسم سواله... تا 3 - 4 سالگی که تهران بودن من چجوری از دلتنگی پاره پوره نمیشدم؟ وقتی میومد... این قلمبه هایی که لبه ی تخت بود رو از بس میچرخوند هرز میکرد.... لبه ی تخت رو میگرفت... میرفت پایین و یهو میومد بالا میگفت دَ !!!!! و غم انگیز این بود که وقتی بعد از یک هفته میرفت تهران همین حرکت رو برای تخت و اتاق خالی خودشون میکرد... شاید باور نکنید.... اما الان گریه امونم رو بریده!!! - دلم برای تنهایی و معصومیتش یه لحظه آتیش گرفت!!! همه ی محلولی رو که به صورتم زده بودم رو هم آتیشه با خودش برد!!! دیروز ویستا اومد خونه.... مااااااااااانـــــــــــی.... امروز تو مدرسه واستون گریه کردم از بس دلم تنگ شده بود براتون!!!! ویستا امروز اومد خونه.... ماکارونی ای مامانش درست کرده بود رو واسش گرم کردم.... گفتم من درست کردما.... گفت ماکارونی مامان خودم خیلی خوشمزه تره.... این فقط یکم خوشمزه اس... گفتم یعنی یکم هم بد مزه اس؟ گفت آآآآآآره!!!! گفتم اینو مامانت درست کرده ها!!!!! پس یکم بد مزه اس! ها؟ تا اینو گفتم زد زیر گریه!!!! خـــــــیلــــــی هم خوشمزه است... تو خیلی بدجنسی!!! خلاصه اینکه 7 ساعت دیگه تولد ویستای خوشگلمه.... امیدوارم بتونم و زنده باشم که آینده ی درخشانتو ببینم :*
بهت افتخار میکنم... واقعا بهت افتخار میکنم... وقتی در مورد تو صحبت میکنم سرم بلنده... بلند... استاد میگفت فامیلمونو اذیت نکنی ها! اونجا دور از همه کارش سخته.... وقتی میاد باهاش حسابی مهربون باش!!!!!! دقیقا نمیدونم منظورش از مهربونی چی بود :)))))
خیلی بیشتر از گذشته... درسته پیشم نیست... اما... حس این که اون با تمام مهربونیا و خوبیاش واسه خودمه آرومم میکنه...
(دقـــــــــیقا با همین ادبیات!!!! من و مامانم بـــــــــــمـــــــــــــب خنده!!!!) -آخه خودت نگاه کن!چیزی فرق کرده آخه؟ من همین جام پیش تو... -میدونم اینجایی اما به زودی بچه دار میشی و من اصلا خوشم نمیاد! -نه عزیزم من حالا حالا ها بچه دار نمیشم... -میشی... خانوما بعد از ازدواج بچه دار میشن... -نه تا تو 15 سالت نشه بچه دار نمیشم... -15 سال یعنی کلاس چندم؟ -یعنی اول یا دوم دبیرستان... همسن معظمه! (خواهر سلمان) - نه خاله جون...دیره.... تورو خدا الان بچه دار شو!!!!!!
به قول مریم دود کردم :))!!! کاش اینجوری نباشه...اما هست... کاش از دستم کاری بر میومد ... اما تقریبا نمیاد.... نمیتونم اینجا راجع بهش حرفی بزنم.... تا خودش نخواد چیزی عوض نمیشه... چکار کنیم خودش بخواد؟ من که نا امیدم... به قول مامانم اون افسارش رو گردن خودشه!!! یعنی وله!!! به امید روزهای قشنگ برای همه...
مثل همیشه....تا همیشه... نخ سوزن خونه مامان و بابات :دی یه جوری که خیلی تابلو باشه! :)))) فهمیدی؟ عقده ای هم خودتی!!!! حسودی نوشت: پسر عمه ام و خانومش اومده بودن خونمون... 6 ساله ازدواج کردن اما طوری با هم رفتار میکردن که انگار تازه نامزد کردن!!! حالا من!!! تازه نامزد کردم اما طوری برخورد میکنم که انگار 20 ساله با هم زندگی کردیم!!! شرمم آیو!!!
میگه عصبی ام!!! خیلی ناراحته... وقتی منو میبینه آنچنان پشت چشمی نازک میکنه که از زندگی سیر میشم... کلا اون حسی که بینمون بود 80 درصدش از بین رفته... بدجوری گارد گرفته...هر چقدر زور میزنم به در بسته میخورم!! حتی مثل قدیما که عین چسب دوقلو به سلمان میچسبید نیست... طرف اونم نمیره آنچنان!!! دلم براش میسوزه... عمو و عمه که نداره... دو تا خاله داره که یکیش اغلب تهرانه... فقط من میمونم براش... تا میخواستیم منو سلمان یه کاری کنیم درجا میگفت چرا همش با عمو سلمان ؟ چرا هیچ وقت منو شب خونتون نبردی؟ چرا منو بیرون نمیبری؟ چرا با من نرفتی آزمایش خون بدی!!!! خواهر زاده ام داره از دستم میره!!!!
خیلی خوبتر... از این که همسر توام حس غرور میکنم...
واقعا حس میکنم یه تیکه از وجودم رفت رفسنجان این بغضه همش تو گلوم این ور اونور میره!!! شوهرم رفت :(
دفتر ازدواج... بابا: فاطمه خوب فکراتو کردی؟ آره.... عروس خانوم وکیلم؟ با اجازه ی پدر و مادرم و همه ی بزرگترها بله... و این چنین شد که من شدم همسر ِ بهترین همسر دنیا...
2- دوسش دارم... 3-من خیلی عوضی ام... 4-هنوز دلم واسه رفتن به خونشون صاف نیس... 5-زیادی عوضی ام...! 6-رحمان نکست پرژن استار شد...تلفنی ازش قول عروسیمو گرفتم... گفت اگه ایران بودم (!!)چشم... 7-اگه وقت شه تا قبل عید محضری عقد میکنیم... جشن واسه بعد عید... 9- کاش ماشین داشت... البته میتونه بخره اما اون پول فعلا پروتکتده!!!(حالا هر کی فهمید!!!) 10- هشت رو یادم رفت!!!
اما بدجوووری حس ناکامی و تنهایی میکنم... بدجور... بدجور... یه دوست میخوام... همین نزدیکی ها!
رحمان ترکونده واقعا... رای ما رحمان!!!! نه به خاطر اینکه آشناست و میخوام واسه جشن نامزدی و عروسیم بیارمش ها! نه... فقط واسه اینکه لیاقتشو داره.... هفته ی دیگه اسمشو تو 5 نفر اعلام میکنن و ما باید بهشون رای بدیم... برید ببینید و مقایسه کنید!!!
واقعا نفهمیدم چی شد... اصلا هیچ وقتی رو با هم نداشتیم... یا تو راه بودیم ... یا من دانشگاه و کلاس... یا تو جمع خونواده... دیر به دیر میاد و باید دل همه رو بدست بیاره... هر دفعه سلمان میاد دلم برای خلوت خودم تنگ میشه... یا بهتر بگم خلوت خودمون... دیگه حوصله رفت و آمد های خونوادگی رو ندارم... حوصله ی خونشونو ندارم... حس اسارت بهم دست میده... خلوتمو از دست میدم... ساعت 8 باید بیدار شم... تو روی همه لبخند بزنم... وجود یک دختر فضول و مزاحم (دختر عمش) رو همه جا و همیشه (فقط به جز دستشویی) تحمل کنم... مخصوصا این که خودمون هیچ زمانی برای هم دیگه نداشتیم این موضوعات بیشتر حرصم میده... دلم نمیخواد دیگه برم اونجا! این سری خونشون عین برج زهر مار بودم... اصلا افسردگی گرفته بودم... دلم میخواست برم یه جای دنج دراز بکشم و ساعت ها به یک نقطه خیره شم... اما خوب نمیشد دیگه... همه با کارت کار داشتن... هــــــی خدا... دلم برای سلمان میسوخت... اصلا نمیتونستم جور دیگه ای باشم... چه میدونم والا.... همه ی اینارو بذارین پای عدم تعادل هورمونی!!! :دی دخترا میدونن چی میگم! این نیز بگذرد!!!
معامله خونه تموم شد و کلیدش رفت توی دسته کلیدم... :) قرمزه پارکینگ...نارنجیه در خونه... دیگه پشتم گرمه... خیلی راه هموار شد... شدید مدیون مامان و بابامیم... خونمون خـــــیلی نازه.... خیلی... نزدیکای خونه ی خودمونم هست... به قول سلمان هر دفعه که میریم بیشتر به دلمون میشینه... حالا بعدا ازش عکس هم میذارم...
معامله خونه تموم شد و کلیدش رفت توی دسته کلیدم... :) قرمزه پارکینگ...نارنجیه در خونه... دیگه پشتم گرمه... خیلی راه هموار شد... شدید مدیون مامان و بابامیم... خونمون خـــــیلی نازه.... خیلی... نزدیکای خونه ی خودمونم هست... به قول سلمان هر دفعه که میریم بیشتر به دلمون میشینه... حالا بعدا ازش عکس هم میذارم...

تو کف نوشت: سیاستو میبینین تورو خدا؟ خیالش از بچه که راحت شد ظاهر سازی میکنه!!!!!
| Design By : Mihantheme |


